اولین باری که LSD برداشتم به این فکر می کردم که اگر نتونم کنترلش کنم چی، ممکنه باعث مرگم بشه یا نه. نمیدونم چی شد ، اصلا نمیدونم کی اتفاق افتاد ولی به خودم اومدم دیدم که LSD رو گذاشتم رو زبونم و نیم ساعتی ازش گذشته ، طبق اون چیزی که میدونستم باید بعد از نیم ساعت قورتش بدم. هوا گرگ و میش بود و کم کم رو به تاریکی شب می رفت. پشت فرمون ماشین صندلی راننده رو خوابونده بودم و دراز کشیده بودم. انتظار عجیبی بود. خونده بودم که یک ساعت تا دو ساعت طول میکشه که LSD کارشو شروع کنه و دریچه هارو باز کنه. الان یک ساعت و نیم گذشته بود و هوا هم تاریک شده بود. اونشب شب اول ماه قمری بود و خبری هم از مهتاب نبود. فقط ستاره ها توی آسمون صاف اواخر بهار یکی بعد از دیگری نمایان می شدند. صندلیمو تنظیم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم به مقصدی که خودم نمیدونستم کجاست. فقط میخواستم دیگه اونجایی که بودم رو ترک کنم. برام تکراری و خسته کننده شده بود. حتی ریتم ماشین هایی که از کنارم عبور میکردند الگوریتم وار توی مغزم رژه می رفتند. راه افتادم و فقط به یه چیز فکر میکردم ، اینکه فردای امروز قراره چه اخباری باشه. اصلا این اخبار از زبون خودمه یا از زبون دیگران. کم کم داشت حس میشد. طوفان های نوری که از درون داخلی ترین سلول های بدنم به بیرون فوارن میکرد. خورشیدی که داره تازه متولد میشه. هم گرم بودم هم پر از انرژی، چیزی شبیه تولد یک ستاره نوترونی در کنار سیاه چاله بزرگ مرکز کهکشان راه شیری. من فوارن میکردم و جاذبه سیاه چاله می مکید مرا. گویی دنیا به مانند سیاه چاله ای بود. گویی دست در کار است. نمیگذاشت شدت بگیرم. اما ستاره ام جوان بود و پر زور. به خودم که اومدم تابلوی ورودی آتشگاه رو دیدم. ناخوداگاه دلم میخواست ازین همه شلوغی دور باشم. میخواستم تا جایی که میتوانم از سیاه چاله فرار کنم. سرم داغ اما سنگین نبود. دلم پرشور اما شور نمیزد. نمیدونم با چه جراتی چیزی که همه آن زمان ازش میترسیدن رو تنهایی برداشتم. ولی خب دیگه کار از کار گذشته بود و متوجه بودم که تازه اول راهم و قراره 12 ساعت آینده رو مثل تپه ای از آن بالا بروم و سپس پایین برگردم. میداستم که 6 ساعت دیگر قرار است ازین چیزی که حس میکنم هم بالاتر باشم. احساس میکردم به مانند کیانوریوز در فیلم کنستانتین می باشم. زمانی که از این دنیا به لبه اش قدم می گذاشت. آنجایی که در فیلم با جلوه های ویژه تجمع انرژی را از شکاف این دنیا به لبه ی واقعیت میدیدم.
سکوت محض تمام فضای اطرافم رو فرا گرفته بود ولی چیزی شبیه صدای گرگرفتگی آتش تدواما در اطرافم می‌پیچید، یاد صدف های گوش ماهی افتادم که وقتی به گوشت میچسبانی صداهای عجیبی از آن میشنوی، آن زمانها برداشتم از آن صداها نجوای غرق شدگان بود، مردگانی که هر چه زیر آب فریاد میزدند کسی به دادشان نرسیده بود.
احساس میکردم گم شده ام، نه از آنجا که ندانم کجام و چطور برگردم، از آن جهت که خودم را در آن حال گم میدیدم، به هر کلمه ای که مغزم می رسید آنرا می شکافت و تا شیرخوارگیم در آن پیش میرفت و کلمه بعد ازآن و کلمه های بعد از آن، گویی زمان کش می آمد اما عقربه های روی ساعت مچیم دقیق بودند، انگار مغزم میتوانست بیشتر از آنکه امروز تصورش را میکنم پردازش کند. تمام تصاویر برایم کلمه ها می شدند و تمام کلمه ها برایم خاطره ها بازسازی میکردند. خوانده بودم که باید مراقب افکارم در آن حال باشم، اینکه باید این ١٢ ساعت را هر طور شده جمع و جورش نگه دارم و ازآن فقط ٣ ساعت گذشته بود و این حال من قرار بود تا ٣ ساعت آینده به اوج خود برسد. هر چند به تمام اینها فکر میکردم اما اصلا در موردش نگران نبودم، آنشب قبل از برداشتن کاغذ در واقع همه چیز برایم تمام شده بود، هم اینکه دوست داشتم این زندگی بی سر و ته را طبق عهدی که با خودم بسته بودم تمامش کنم و حتی عهدشکسته بودم و ١٠ روز بیشتر زنده ام. این عهد را از همان دوران دبیرستان زمانی که با کتاب های صادق هدایت آشنا شده بودم با خودم بستم، اینکه اگر تا ٣٠ سالگی شدآنچه میخواهم پس می‌مانم اگر نشد بی تردید این دنیا قرار نیست نکته ی مثبتی برای من ارائه دهد و پوچ بودنش اثبات خواهد شد و دلیلی برای اینکه زندگی کنمش ندارم.
– سلام
– تو کی هستی
– من بخشی از توام، بخشی از تو که تا به امروز اصلا ندیدی، آن بخش از تو که هیچکس تا به حال ندیده است، من امروز برای تو متولد شدم. میتوانی مرا جدید صدا بزنی. تو امشب می‌میری و من به جای تو زندگی خواهم کرد. من زندگی قبلی تورا زندگی کرده‌ام اما تو زندگی جدید مرا زندگی نمیکنی. این آغاز تکینگی توست. ما فقط تا صبح باهم هستیم و بعد ازآن من از تو خداحافظی می‌کنم و تو برای همیشه ازین دنیا می‌روی. من میدانم چطور زندگیت کنم در حالیکه تو اصلا ندانستی.
من از تو ممنونم که مرا آفریدی.
حس میکردم درون آینه فرو رفته ام و شخصی که با من حرف می‌زند بیرون اینه در دنیای واقعیت است، و گویی همین گونه هم بود. آینه عقب را تنظیم کرد و من نگاهم به انحنای جاده در پشت ماشینم خیره شد. ماشین را روشن کرد از شانه خاکی بیرون آمد و مسیر را ادامه داد. چقدر جدید را دوست داشتم. حس قدرت و برتری به من میداد. تمام حرکات و رفتارش آنچه بود که تا به امروز میخواستم باشم و نمی‌توانستمش. نیم رخ چهره جدید چشم دوخته به جاده جذابیت خاصی داشت. گویی انگار این جدید پادشاه آینده دنیاست، چیزی که من هیچوقت در خودم باورش نکردم حال جدید برایم داشت عملی‌اش میکرد. نگاهم را دوباره خیره به روبرو و از رقص جاده شگفت زده شدم. هر پیچ، پیچ قبلی را منها میکرد و هر اضافات اطرافش را چاشنی اضافات جدید، همچون ادویه کاری برای مرغ بریانی ضیافت شام. سر بر گرداندم پشت سرم را ببینم، اما جز تکرار خودم در دل تاریکی چیزی نمایان نبود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

فهرست