خورشید عمود بر زمین ، شن را کلافه میکرد، همچون که گویی از عصبانیت گداخته می‌شود، عصبانی و عصبانی تر ولی صبور و صبورتر، نرم میشد اما وا نمیرفت. در هر افقی که نگاهم میچرخید برکه های آب فراوان نمایان می‌شد، هر چند که می‌دانستم سراب است و من اینجا در توهم هستم! و شاید هم نیستم. نکند این یکی از آن من‌هایی است از بی نهایت من‌های من که به آن آگاهی یافته ام. اما چرا هیچ چیز به خاطرم نمی‌رسید. از کجا آمده‌ام و مقصدم کجاست!؟ مجبورم که بروم، ایستادنم چه فایده ای دارد؟ می‌روم شاید همان راهی را می‌روم که باید بروم. اینجا که ایستاده‌ام تا چشم کار میکند از اطراف به سراب می‌رسد.
فقط می‌دانستم که باید بروم، چقدرش را اما نه، ترسی نداشتم ولی شجاعتم را هم خبری نبود، انگار برنامه ریزی شده بودم که فقط بروم و بروم و بروم
چیزی از دور به چشمم دیده شد یا شاید هم فردی، هر چه نزدیکتر میشدم جزییاتش را بیشتر می‌دیدم، فردی روی شن ها پشت به من ، روبروی درختی لخت از هر نعمتی نشسته بود.
شاخه های درخت متقارن در چپ و راست ولی در هم تنیده شده بود. انگار که کسی با حوصله و خلاقیت تمام به آنها شکل داده است. انگار که عمدا درخت ، لباس از تن کنده تا زیبایی اندام به رخ بکشد. ریشه های بیرون زده درخت هم گویای این بود که سعی در پرکشیدن دارد و به زودی نیز پر خواهد کشید. اما چطور میشود یک درخت پرواز کند. این چیزی بود که شاید آن درخت میدانست و سعی نیز در گفتنش داشت. شکاف عمود در وسط که از بالا تا نزدیکی ریشه بدون هیچ انحرافی خورده، میگفت که قرار است بال بگشاید، و انحراف رو به جلویش، نوید صعود میداد. لک لکی بدون سر و گردن.
آن فرد زیر درخت، حالا که درست پشت سرش قرار گرفته ام، با فاصله ای کمتراز شنیدن صدای آرام و بی رمق من که،
« هی، شما کی هستید؟!
من نمیدونم اینجا چه خبره!
اصلا نمیدونم کی بودم.
شما خیلی وقته اینجایی؟
میشه جواب بدید لطفا
خواهش میکنم.
حداقل میشه بگید از کدوم سمت باید برم تا بلکه یه چیزی جایی پیدا شه»
روی که برگرداند، روح از بدنم گریخت، چشم چپش آتش افروخته همچون آتش فشان گداخته به روی گونه اش فوران میکرد و چشم راستش چشمه ی آب ، گونه آبشار سهمگین به پایین سقوط. زخم عمیقی از بالای نیمه ابروی راست در صعود به نیمه بالای ابروی سمت چپش می رسید. از دهان باز شده اش فریادش را درک می کردم اما هیچ صدایی از آن بیرون نمی زد. بدون هیچ زحمتی از زمین بلند شد و ایستاد. اون فرد خود من بود. و من همچنان نگاهش میکردم. انگار به آینه ای با نیمه ای کثیف خیره شده ام. قدم به عقب گذاشتم و قدم به عقب برداشت. تکرار کردم و تکرارم کرد.
– تو کی هستی؟
– تو کی هستی؟
– تو تصویر مرا داری اما صورتت چرا اینجوری شده؟
– تو تصویر مرا داری اما صورتت چرا اینجوری شده؟

برگشت و همان لحظه من هم تکرارش کردم. روی زمین کاسه ای آب بود. به سمتش رفتم ، سربرگرداندم و دیدم که سربرگردانده است. فهمیدم هر کاری من انجام بدهم او انجام می دهد و شاید هم هر کاری او انجام می دهد من انجام می دهم. نمیدانم ولی به هرحال کاسه آب را خم شدم و از روی زمین برداشتم. سفالش داغ بود ولی دستم را نمی سوزاند. تصویر خودم را در آن دیدم…. من نیز همان بودم. برگشتم اما همه چیز تاریک شد…

چشم که باز کردم دیدم روی زمین با دستهای باز دراز کشیدم و آسمان پر از ستاره هایی است که مدام روی صورتم سقوط می کردند. تنها در آن سکوت و تاریکی محض فقط صدای ماشین و موزیک امبینتی که از بلندگوی های عقب آن پخش می شد توجه ام را جلب میکرد. چند وقت است که در اینجا دراز کشیده ام؟ این سوالی بود که ذهنم را مشغول می کرد. ساعت مچیم را روی دستم احساس نمیکردم. گوشیم؟ دستبندم؟ چرا هیچ چیزی همراهم نیست. به راحتی و با اراده ام از روی زمین بلند شدم و به سمت ماشین که چند قدمی با من فاصله داشت حرکت کردم. دور تا دور ماشین چرخیدم و درهایش که هر کدام به رقص در آمده بودند را بستم. آخرین درب که درب راننده بود خودم را روی صندلی جا دادم و به چپ خم شدم و دستگیره درب را گرفتم و بستم. آینه وسط ماشین را به سمت خودم چرخاندم و همزمان نیز سعی کردم هر چه زودتر خودم را در آینه ببینم و این زمان و فاصله را با خم کردن خودم به آن سمت کم کردم. توی همین فاصله تصویر خودم در کاسه سفالی آب به یادم می آمد و این کارم فقط برای آن بود که از توهم یا واقعیتش مطمئن شوم. فاصله بین من و آینه که تمام شد خودم را خیره به خودم دیدم. او گفت منم و من گفتم جدیدم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

فهرست