آنجا بود که متوجه شدم من خودم نسخه های متفاوت تمام خودم ها هستم. “مادامی که هیچکس مرا درک نکند ، من می توانم هر کسی را در خودم شایسته باشم.” می شود این خودم ها برای هم غریبه باشند یا شاید دوست دیرینه هم. شاید سالها قبل همبازی هم بوده اند و زمانی که یکی از آن دو اثباب کشی کرد و رفت دیگر تا سالها بعد همدیگر را ندیدند و دست نیاز در اتفاق روزی دوباره آنها را در کنار هم قرار داد. این من نیز امروز متولد شده است. من های زیادی هر لحظه در من متولد می شوند و من هرگز تاقبل از آن متوجه حضورشان نبودم. اکنون من بودم و تمام من های قبل از این لحظه ی من که باید با آنها ملاقات کنم. شدیدا مشتاق بودم که دیگرانم را بشناسم. قبل از آنکه دیگری شوم. تمام وسایلم آنجا روی داشبورد بودند ، مثل اینکه خودم میخواستم از آنها در طول این مدت رهایی یابم. سعی کردم برای مدتی از حجم آنهمه معادلات و معاملات فکری خلاصی یابم و کمی در این دنیا قدم بگذارم. ولوم روی رادیوپخش ماشین را در جهت خلاف عقربه های ساعت چرخاندم و از شمارنده دیجیتالی که روی نمایشگرش معلوم بود متوجه آن شدم که به صفر رسیده است، گفتن ندارد که هنوز ادامه ی موزیکی که پخش می شد روی سلول های مغزی ام طنین انداز بود و آرام آرام با صدای محیط درگیر و درون آن محو شد، همانند میکس آهنگ در آهنگی دیگر. چشمانم را بستم و دوباره باز کردم ، به آرامی تمام درگیری های محیطی ام را حذف و برای خودم یک لیست کوتاه از زندگی آن لحظه در این دنیا ساختم. بنزین را چک کردم و خوشبختانه قبل از شروع سفر کاغذی ام باک ماشینم را تا جایی که می توانست در خود جای بگیرد بنزین خورانده بودم. چراغ چک روغن موتور ، خاموش و آمپر آب نیز دمای معمولی 80 درجه را نشان می داد. نمایشگر کوچک نور پرتغالی رنگ وسط داشبورد، ساعت 01:14 بعد از نیمه شب به تاریخ 96/02/25 را اعلام میکرد. موبایلم را به همراه دستبند و گردبندم از روی داشبورد ماشین برداشتم و با اینکه قبلا موبایلم را روی حالت پرواز قرار داده بودم بی درنگ بدون آنکه نگاهی به آن بیاندازم که مبادا پیامی ، تماسی تمام زنجیره های مرا از این حس و حال پاره پاره کند آنرا درون صندوق داشبورد گذاشتم. حال وقت آن بود که سیگار وینستونی روشن کنم و با پک های عمیقی به آن لذت های نابرده اش را در این حالتم امتحان کنم. با فندک چخماقی که صدای جرقه هایش مرا می برد تا سلسله ی شروع آفرینش این دنیا از تنهاترین و پرچگالی ترین اتم. گویی احساس می کردم که همه چیز از خلق آن این گونه شکل گرفته؛ کسی ضربه ای به چیزی زده که مهیای آتش گرفتن بوده است. می توانستم بی سوال ترین جواب ها را در لحظه به لحظه سوختن سیگاری که عمیقا به آن پک می زدم پیدا کنم، سوال هایی که تا به امروز جملگی نپرسیده شده بودند را جواب می دانستم. نه متعلق به زمان حال بودم نه به مکان خاص. من یکی بودم از تمام من هایم. می توانستم بی درنگ در هر کدام از من ها حاضر شوم و از هر منی چیزی به من می رسید. به این فکر میکردم که آدمهایی که امروز در کنار من هستند ، دوستند ، دشمنند ، عادی اند یا غیرعادی از نظر من ، آنها چگونه به این دنیا نگاه می کنند؟! در آن لحظه از هر شخصیتی یک کتاب باز می کردم تا ببینم چگونه اند ، حتی از آن دختر بچه دستفروشی که دیروز، حوالی عصر با ضربه های پی در پی به شیشه ماشینم اصرار بر خریدن جوراب های به قول خودش با کیفیت داشت. من سه جفت جوراب از او خریدم ، اما حتی اگر تمام جوراب هایش را هم می خریدم باز آیا دردی از او یا من دوا میشد؟ یا آن پسر گل فروشی که همیشه تصادفا وقتی سر چهارراه اورا میدیدم با لحنی خوش که گویی خوشحال است که مرا می شناسد به فروش گل به من تعارف میزد و من هیچوقت پول نقد همراهم نبود، با این حال از او گل می خریدم و از آنجا که مرا می شناخت و می دانست که مغازه ام کجاست ظهر فردای آنروز قبل از شروع کارش به مغازه ام می آمد تا به قول معروف دشت اول کارش را از من بگیرد. خیلی به اینکه دست من برایش خوب است اصرار داشت. او با اینکه زندگی شخصی مرا نمی دانست اما وقتی می دید کسی که باید روی صندلی شاگرد ننشسته است نگران و ناراحت میشد و اولین حرفش در بدو سلام به من این بود که آقا، نمیخوای واسه اون خانم خوشگله که همیشه پیشت بود گل بخری؟! شاید میدانست که دیگر نیست ، اما خودش را به کوچه علی چپ میزد ، شاید عمدا با احساسات من بازی میکرد. من شاخه گلی ازش می خریدم و روی صندلی شاگرد میگذاشتم و چراغ قرمز که سبز میشد خیره به جاده همان موزیکی را از رادیوپخش ماشین انتخاب میکردم که میدانستم حال مرا میبرد به تمام آن جاهایی که قطعا تقاص رفتنش ، اشک ریختن بود و گم شدن در خاطرات خوب دوتایی بودن هایمان. درست مثل سقوط از یک ارتفاع 76 متری به سطح باتلاقی.
همچنان که از هر متر به پایین سقوط میکردم خاطراتت همچون یک فیلم دراماتیک و رازآلود از دسته فیلم های فینچر از آخر به اول بر روی پرده ی شیشه ای روبرویم به نمایش گذاشته می شد. دقیقه 4 یکی از دردناک ترین لحظه های فیلم، وقتی که فاصله کرج تا تهران را برای برگرداندنت طی کرده بودم و متوجه آن شدم که هیچوقت انتخابت نبوده ام و دیگری را به جای من انتخاب کردی، وقتی که آن لحظه متوجه آن شدم که هیچوقت نمی توانم از تو دلگیر باشم با بوسه ای بر روی پیشانی ات از آن خانه خارج شدم. اما تو هیچوقت قلب شکسته مرا ترک نکردی و ماندی و نشستی و جدانشدی…
آه، که چقدر خاطرات در هم می پیچد، میبینی چطور یک کتاب باز نکرده به کتابی دیگر سرازیر می شود؟ مثل اینکه این خاصیت کاغذ است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

فهرست