خنکی نسیم ساعت ۲ صبح، از هر سمت که به بدنم برخورد می‌کرد، وارد و از سمت دیگر حال و جانم را تازه کرده و خارج می‌شد. کم کم متوجه آن بودم که دیگر تب و تاب اثر کاغذ در بدنم رو به کمرنگ شدن است. وقت آن بود که با ماشین چرخی در جاده های خلوت این بالا بزنم و در آخر در جایی دنج به تماشای طلوع آفتابی دیگر بنشینم، با این تفاوت که من هنوز زنده ام و این اصلا خوب نبود، من حتی جرات آنرا نکردم که از مرز این دنیای شبیه سازی شده به واقعیت آن قدم بگذارم و همچنان در تردید خود باقی مانده بودم. کاغذ از من قدرت می‌خواست اما من از او پرواز. می‌خواستم هر طور شده امشب قبل از تمام شدنش کاری را که باید انجام دهم. یا باید می‌پریدم تا بالهایم را حس کنم یا باید تا ابد به اینکه پرنده ای در قفس باشم شکایتی نکنم. ولی خب چه فرقی می‌کرد؟ من که تصمیمم را گرفته بودم. سی سالگی برایم پایان همه چیز بود. بعد از آن بی فایده است. من هر کسی را که تا به امروز می‌شناختم جز آنکه نقاش نقش خودشان در من باشند فراتر نبودند. چه می‌شد اگر پای راستم را از روی ترمزی که تا الان با شدت می‌فشردمش بردارم؟ آیا قرار بود بعد از این سرازیری و سقوط، آزاد و رها شوم یا دوباره محکوم به زندگی در دنیای توهمی دیگری باشم؟ هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به هر نتیجه ای می‌رسیدم. تنها نکته‌ای که انجام این عمل را در کفه‌ی همین سمت ترازو برایم سنگین تر میکرد تا موجب این عمل شود این بود که تا به اینجا چیزی مورد توجه نبوده است شاید در آنجا باشد. نمی‌دانم چطور اما بالاخره تصمیم گرفتم و پایم را از روی ترمز برداشتم…
معلق بودنم را حس می‌کردم مثل آن بودم که انگار هیچ جاذبه ای نیست. در پایان دامنه‌ی کوه ماشینم را دیدم که مثل آنکه از برخورد با سنگ بزرگی در پایین دامنه متوقف اما منهدم شده بود. من اما چطور خودم را حس می‌کنم؟ قطعا باید مرده باشم. یا نکند همان داستان روح و جدایی آن از جسم حقیقت دارد؟ الان چه می‌شود؟ رها شده ام؟ قرار است کسی یا چیزی دنبالم بیاید؟ بروم؟ بایستم؟ چرا هیچ چیز مشخص نیست؟ من که همچنان همین جا در این دنیا مانده‌ام. با این تفاوت که احتمالا دیگر کسی نمی‌تواند با من ارتباط بگیرد؟ کاش حداقل وصیت نامه‌ای، یادداشتی، چیزی می‌گذاشتم. به اینکه مثلا نگران من نباشید، من فهمیدم چه خبر است، اگر هم شما به این درک رسیدید همین کار را انجام دهید.
چقدر گیج و مبهمم شدم، کی می‌دونه چی داره به سر من میاد، خودمم نمی‌دونم حتی… همه‌ی تصاویری که تا به امروز دیدم، همه آن کسانی که می‌شناختم مثل آن نوشته های شلوغ آخر فیلم‌ های پر هزینه هالیوودی برایم از بالا به پایین لیست شدند. حالا اما تاریکی محض بود. من همچنان خودم را بی وزن یا شاید معلق حس می‌کردم.
نور خیلی خیلی ضعیف را می‌دیدم، هر لحظه اما پرنورتر و بزرگتر، انگار با فاصله از من و در حال نزدیک شدن است. نمی‌شود گفت ترسیده‌ام چون واقعا تمام شده بود همه چی، فقط منتظر فصل بعد بودم، کار که از کار گذشته باشد، باید ببینی چه می‌شود. نور بزرگتر و بزرگتر شد و زیاد نگذشت که تمام مرا احاطه‌ کرد. بازهم معلق بودم.
صدایی شنیدم که مرا صدا می‌زد! نه به اسم دقیقا. اما می‌دانستم که با من است. هیچ کس نبود که ببینمش، ولی صدا واضح و رسا بود. انگار روبرویم ، پشت سرم، در هر دو طرفم همزمان نشسته است.
– میدانی اینجا کجاست؟
آن صدا پرسید و من سکوت کردم
– اینجا جایی است که دیگر تو نه تبی داری نه تابی. همه جای آن همین شکلی است. تو هرگز اما نمیمیری، از تو در برابر همه خطرات محافظت می‌شود، تو برای یک هدف بزرگ انتخاب شده ای.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

فهرست