این حجم بی سر و ته از خاطرات را چطور در ذهنم بازیابی می‌کنم یا این چندمین سیگاریست که پک‌های عمیق من به آن، بال و پرش را، برگ برگ می‌سوزاند، می‌برد تا اعماق تاریک سینه‌ام و سپس بازمی‌گرداند، نه آنکه به جای اولش، بلکه می‌برد و دیگر هیچوقت برنمی‌گرداند.
از ماشین پیاده شدم و با قدم‌های موسیقی وار در بالای دامنه‌ی کوه رو به افق به تماشای شهری که همچون ذغال‌های گداخته از آتش جهنم که چندیست آنقدر گناه به خود دیده است که پروردگارش دیگر هیزمی برای افروخته شدنش ندارد. بدون شک یا از فرط خستگی مرده یا ناامید، دنیای مارا ترک گفته است. هر چه بیشتر نگاه می‌کنم به بیشتر بدقواره بودنش پی می‌برم، آنجا که ظلم و کثافت است گرمتر و پرنورتر و گداخته‌تر و آنجا که مردمش مظلوم ترند سردتر و کم‌نورتر و خاموش… حتما اشتباهی رخ داده است، نمی‌شود که اینطوری، این دیوانه کننده و دمار از عقل من در می‌آورد. چقدر همه چیز در عین اینکه مصرف کننده‌ است مصرف می شود، همانند این سیگاری که دوباره روشنش کردم، من مصرفش می‌کنم یا او مصرفم می‌کند؟! بی خیال، این فکرها اصلا چرا در ذهن من می چرخند؟ دوست دارم الان به… مثلا… به تو کجایی؟ کجای این شهر جا خوش کردی؟ همیشه یادمه می‌گفتی شب رو دوست داری، چون عاشقانه است، دوست داشتی تو همین شبهای پر ستاره پهلو به پهلوی من روی زیلوی پهن شده در تپه‌ی مخصوصمون دراز بکشی و از ستاره ها ازم بپرسی، بعد من بهت توضیح بدم و تو بگی: آرش، یعنی ممکنه ما تو این دنیا تنها نباشیم؟! اونوقت منم سکوت کنم و سکوت کنم و سقوط. تا اینکه دوباره بپرسی و منم در جواب بگم امکان نداره که تنها باشیم، اگه تنها باشیم و هیچ موجود هوشمند دیگه‌ای در قلمروی دیگه‌ای نباشه یعنی اینکه حتی یه لحظه نفس کشیدنمون هیچ فایده‌ای نداره، البته این نظر منه ها. توهم با صدای بلند بگی: عهه، بس کن دیگه، همه چیو دور می‌چرخونی و تهش می‌چسبونیش به مرگ و مردن، اصلا تنها باشیم، که چی! خودمون دوتا باشیم کافیه، مگه نه؟
بعد اون موقع بود که دیگه ستاره ها رو ول می‌کردی می‌چرخیدی سمت من، منم یهو دو ستاره‌ی خوشگل می‌دیدم که زل زدن بهم! تو ببند چشماتو منم ببندم چشمامو، نه قشنگ نیست اینطوری، دوس دارم وقتی میبوسمت چشماتو ببینم. میدونی طعم لبات همون حسی روبهم میده که یه نوزاد برای اولین بار طعم شیر مادرش رو میچشه و باهاش آروم میگیره، شاید طعم اون شیر هیچوقت یادم نیاد اما می‌دونم بعد ازون فقط طعم لبهای تو بود که منو مثل همون نوزاد آروم می‌کرد، انگار دز خیلی زیادی آرامبخش مصرف کرده باشم. ببینم توهم مثل من به خودت اعتقاد داری؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

فهرست