شعر حال مردد

folder_openادبی, اشعار
commentبدون دیدگاه

در هر منشی، سخت تکاپوی تو بودم
آتش به نگاه هوس روی تو می‌زد…
بیدار شدم خواب نبود این شب تاریک
کوته نکند فکر تو را حاصل بی‌حد.
افسون، چطور از پس پیکار گریزی؟
ما را که زمین نوبت چرخی به سرآمد
ای داد نگیر داد که بیداد ندارد
خود مشت نشان بر سر پیکار به ایزد
دل ، هی دل بی حوصله خانه به دوشان
این راه، قدم برده ازین مسلک ارشد
چندان نفروشی دل بی عشق و خطا را
راهی نرسد گرچه ز پای تو به مقصد
هر جمله گذشتی به عمل خاطر جانش
چون خاک شوی، جان دگر باز مجدد
آرش خبر از خاک بگو هان، چه داری؟؟
کو کس که نداند خبر از حال مردد؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , ,

مطالب مشابه

فهرست