و باز گوشه ای… تو داری اشک میریزی
علتش را از خودت می پرسم!
پاک میکنی با گوشه شالت اشکت را
من از اشک های تو می ترسم
دست میبرم از جیبم به روی گونه ات
که رقص میکند قطره های اشک با غم
درد میکشد دلت ، و بلند میگویی
نمیدانی چقدر به مرگ مشتاقم؟
چشم برمیداری از کف زمین و میخندی
از نگاهت معلوم است غمی داری
سالهاست در کنارش می سازی
این نشان می دهد قلب محکمی داری
کی ، کجا ، می توانست با سیلی
صورتش را سرخ کند با خنده
شک ندارم به تو که میدانی
روز خوش را پس میدهد آینده
می نشنینم روبروی تو بازم
با دو دست رو شانه ات زنجیر
اسممو صدا میکنی با لحنی که
می کشد قول معروف قلبم تیر
آه می کشم تا فرو کنم دردم را
لعنتی من به بغض تو حساسم
پس کجا رفت آن حس شادابی ها
دختری را که من فقط میشناسم
رنگ و رویت پریده و انگار مستی
چهره ات باز زمستانی است
سرد و بی روح و بی رمق گشتی
دور قبلت دیوار سیمانی است
با صدایی که می شود به زور شنید
با جانی که داری و بی روحی
تشنه ام کمی آب میخواهم
لب باز میکنی و آرام می گویی
از کنارت آهسته بلند می شوم
با نوازش دستهایم روی پیشانی
هنوز نرفته دستم را میگیری
تو از این عشق چه میدانی؟
یخ میزند روحم چون پرسیدی
آن سوالی را که خوب می فهمی
سالهاست رو به راه عشق توام
کو نداند که چنین تو بی رحمی

“آرش ابوالفضلی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , ,

مطالب مشابه

فهرست