یادم نمی‌آید چطور یکباره مجذوبت شدم
معبود را گم گشته و من تازه مخلوقت شدم
شد عشق بر قلبم روا، دل عاشقی بیمار شد
عقلم که از فرقم پرید، مجنون و هامونت شدم
از هر نیاز و مکتبی من درس بردم بی امان
اما ز درس سخت تو منها و مجذورت شدم
شاید نمی دانستمش، دل شاعری گمنام بود
چشم رخ‌ت چونانکه دید، اشعار مکتوبت شدم
در هر نگاهی می‌شدم ، فریادهای بی‌صدا
هرلحظه می‌مردم زتو، هر لحظه معدومت شدم
بی‌پرده ویران می‌شدم، چون روح در آیینه‌ای
ماندم اسیر عشق تو، انسان مظلومت شدم
در کنج زندان تو من، این روزها با اشک و غم
می‌گرید این دل بی تو باز، بیچاره دلخونت شدم
گفتی برو، گفتی نمان، گفتی برو مجبور باش
رفتم ولی آگاه باش خود دانی مجبورت شدم
من می‌شود هم ما شد و هم خانه‌ی متروکه‌ای
چون ترک این خانه شدی، مصداق دربونت شدم
می‌دوختم چشمم به راه، شاید تو برگردی یه روز
ویرانه شد هر مقصدی، اینگونه داغونت شدم
یادم نمی‌آید چه روز، رفتی ز پیشم بی هوا
دستی ز کار ما نشست، چونانکه منفورت شدم
او شد ز رویت محرم‌و من باز محروم از توام
لعنت به حرف «واو» که همواره مغلوبت شدم

“آرش ابوالفضلی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

برچسب: , , ,

مطالب مشابه

فهرست